کلبه ی عاشقان

همه چیز

 

 

نوشته شده در برچسب:,ساعت توسط الناز|

کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش

پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش

وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت

ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت

مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری

تـــو کــه هر روز به صحرا میری

وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم

ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم

.

ادامه مطلب رو از دست ندید…!

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در برچسب:طنز,طنزخنده دار,ساعت توسط الناز|

 

 


 


ادامه مطلب
نوشته شده در برچسب:مزیت زن بودن,ساعت توسط الناز|

پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی ؟
گفت : فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام

گفت : از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی ؟
گفت : چون دارای شور و شوق فوق العاده ام

گفت : اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک ؟
گفت : اهل شهر آباد و خوش آباده ام

گفت : خیلی شاد هستی ، باده لابد خورده ای
گفت : هم از باده خور بیزارم ، هم از باده ام

گفت : از جام وصال نازنینی سرخوشی ؟
گفت : از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام

گفت : پس شاید قماری کرده ای ، پولی برده ای
گفت : من در راه برد و باخت پا ننهاده ام

گفت : پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای ؟
گفت : دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام

گفت : آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب ؟
گفت : سرگرم نمازو سجده و سجاده ام

گفت : لابد ثروتی داری و دلشادی به پول ؟
گفت : من مستضعف و مسکین مادر زاده ام

گفت : آیا راستی آهی نداری در بساط ؟
گفت : خود پیداست این از وصله ی لباده ام

گفت : گویا کارمند ساد ه ای یا کارگر ؟
گفت : بیکارم ولی از بهر کار آماده ام

گفت : بیکاری و بی پولی ؟ پس این شادی ز چیست ؟!
گفت : یک زن داشتم ، اینک طلاقش داده ام

نوشته شده در برچسب:شعر,مطلب خنده دار,ساعت توسط الناز|

خسته ام
از هر روز گلایه و گریه
خسته ام
از هر روز بودن و مردن
خسته ام
از هر روز شکستن و بستن
خسته ام
می فهمی؟
از اینکه می خواهم و نیست
از اینکه هست و نمی خواهم
می داند میمیرم
میدانم مرده است!
خسته ام…

نوشته شده در برچسب:شعر,شعرعاشقانه,شعرقشنگ,ساعت توسط الناز|

اگر نهال های جنگل بدانند ، روزی تن هاشان دسته ای در دستان تبر یه دوشان خواهد شد مثل من ، شاید ، هرگز دل تنگ باران نشوند .

نوشته شده در برچسب:شعر,شعرعاشقانه,مطلب عاشقانه,ساعت توسط الناز|

تمام خنده هایم را نذر کرده ام تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا عطر دستهایت ، دلتنگی ام را به باد می سپارد . . . .

نوشته شده در برچسب:شعر,شعر عاشقانه,ساعت توسط الناز|

    چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند
 گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی…

نوشته شده در برچسب:شعر,شعرعاشقانه,شعرقشنگ,ساعت توسط الناز|

    درد اگر سینه شکافد ، نفسی بانگ مزن ! درد خود را به دل چاه مگو !
    استخوان تو اگر آب کند آتش غم ، آب شو ، آه مگو !

نوشته شده در برچسب:شعر,شعرعاشقانه,شعرقشنگ,ساعت توسط الناز|

    به سادگی رفـت ؛ نــه اینکه دوستم نداشت !
    نـــــــــه ، فهمید خیییییییلی

                  دوستش دارم !

نوشته شده در برچسب:شعر,شعرعاشقانه,شعرقشنگ,ساعت توسط الناز|


آخرين مطالب
» <-PostTitle->
قالب برای بلاگ