کلبه ی عاشقان

همه چیز

 

 

نوشته شده در برچسب:,ساعت توسط الناز|

✔دلم میخواست یکی رو داشتم✔

                  ✖✖تابعضی وقتهاکه ازدنیا خسته میشودم ✖✖

 ✔میومدکنارمو دستاشومیذاشت دوطرف صورتم✔
 
                 ✖✖زل میزدتوچشام ومیگفت:ببین تومنوداری...!✖✖

 


نوشته شده در برچسب:شعر,شعرعاشقانه,شعرقشنگ,ساعت توسط الناز|

خدااا

دلم تنگ می شود چشمانم باران می خواهد خدایااا!

فرو بردن این همه بغض روزه را باطل نمی کند...

نوشته شده در برچسب:شعر,شعرعاشقانه,شعرقشنگ,ساعت توسط الناز|

فکر میکردم در قلب تو

محکوم به حبس ابدم

یکباره ...جا خوردم!!!

وقتی زندان بان بر سرم فریاد زد:

هی تو ...................آزادی

 

 

 

نوشته شده در برچسب:شعر,شعرعاشقانه,شعرقشنگ,ساعت توسط الناز|

دل تنگم...


دل تنگ آن روز ها....


که نمیدانم محبتهایش توهم من بود....


یا ترحم او؟؟؟

نوشته شده در برچسب:شعر,شعرقشنگ,شعرعاشقانه,متن عاشقانه,ساعت توسط الناز|

گاهی احساس میکنم...

 

         روی دست های خدا هم مانده ام....

 

                خسته اش کرده ام...

 

                               خودش هم نمی داند...

 

                                        با من چه کند...

                                               

 

نوشته شده در برچسب:شعر,شعرغمگین,شعرعاشقانه,ساعت توسط الناز|

کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش

پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش

وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت

ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت

مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری

تـــو کــه هر روز به صحرا میری

وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم

ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم

.

ادامه مطلب رو از دست ندید…!

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در برچسب:طنز,طنزخنده دار,ساعت توسط الناز|

 

 


 


ادامه مطلب
نوشته شده در برچسب:مزیت زن بودن,ساعت توسط الناز|

پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی ؟
گفت : فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام

گفت : از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی ؟
گفت : چون دارای شور و شوق فوق العاده ام

گفت : اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک ؟
گفت : اهل شهر آباد و خوش آباده ام

گفت : خیلی شاد هستی ، باده لابد خورده ای
گفت : هم از باده خور بیزارم ، هم از باده ام

گفت : از جام وصال نازنینی سرخوشی ؟
گفت : از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام

گفت : پس شاید قماری کرده ای ، پولی برده ای
گفت : من در راه برد و باخت پا ننهاده ام

گفت : پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای ؟
گفت : دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام

گفت : آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب ؟
گفت : سرگرم نمازو سجده و سجاده ام

گفت : لابد ثروتی داری و دلشادی به پول ؟
گفت : من مستضعف و مسکین مادر زاده ام

گفت : آیا راستی آهی نداری در بساط ؟
گفت : خود پیداست این از وصله ی لباده ام

گفت : گویا کارمند ساد ه ای یا کارگر ؟
گفت : بیکارم ولی از بهر کار آماده ام

گفت : بیکاری و بی پولی ؟ پس این شادی ز چیست ؟!
گفت : یک زن داشتم ، اینک طلاقش داده ام

نوشته شده در برچسب:شعر,مطلب خنده دار,ساعت توسط الناز|

خسته ام
از هر روز گلایه و گریه
خسته ام
از هر روز بودن و مردن
خسته ام
از هر روز شکستن و بستن
خسته ام
می فهمی؟
از اینکه می خواهم و نیست
از اینکه هست و نمی خواهم
می داند میمیرم
میدانم مرده است!
خسته ام…

نوشته شده در برچسب:شعر,شعرعاشقانه,شعرقشنگ,ساعت توسط الناز|


آخرين مطالب
» <-PostTitle->
قالب برای بلاگ