کلبه ی عاشقان

همه چیز

دیشب به خداگفتم خدایاچرادعاهای منوقبول نمیکنـ ـ ـی

چرابرش نمیگردنـ ـ ـی

خداگفت بنده ی من صبرکن هروقت تورایادش امد

اورابه تومیرسانم

قلبم شکست وگفتم خدایاازاین پس دعاهایم راتغییرمیدهم

ازتومیخواهم اول یادمرابرایش زنده کنـ ـ ـی

وبعداورابه من برسانـ ـ ـ ـی

 

 

 

 

هرشب ازخدامیخواستم که یک شب تورادرخواب

ببینم تا دیشب که نداامد

توراامشبم درخواب میبینم

ازخوشحالـ ـ ـی این خبرتاصبح نخوابیدم

 

 

 

 

امشب بازهم دلم گرفته چشمهایم به باریدن

عادت کرده اند

وبااشک ها خوی گرفته اند

اشک هاهم ازسرخوردن روی گونه هایم لذت مـ ـ ـی برند

گونه هایم هم ازشادکردن ان ها شادهستن

دوست دارم تنهایـ ـ ـی رابه اتاقم دعوت کنم

تااوهم ازتنهایـ ـ ـی خودبیرون اید

دوست دارم باغم پیمان دوستـ ـ ـی خودرامحکم ترکنم واورامهیمان خانه ام کـ ـ ـنـ ـ ـم

 


نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن 1390ساعت 21:15 توسط lovetolove2| ارسال نظر(3)


آخرين مطالب
» خداحافظ...
» درد...
» گذشته...
» نفست...
» عکس
» میان ماندن و نماندن...
» وقتي از چشم تو افتادي...
» بازگشتن...
» گاه...
» خلوت...
قالب برای بلاگ


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید