کلبه ی عاشقان

همه چیز

 

نگران نباش
حال دلم خوب است !!!
…نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست
نه از شیون های مداومش ، به وقت ِ خواستن ِ تو …
آرام
جوری که نبینی و نشنوی
گوشه ای نشسته ،
و رویاهایش را به خاک می سپارد

نوشته شده در دوشنبه 08 مهر 1392ساعت 10:47 توسط lovetolove2| ارسال نظر(4)

در مهربانی ِ نگاهت

ذوب می شود یخ احساسم

با تو

می توان آسود

در انتهای راهی که به بن بست رسیده است

و بالا رفت

از دیوار روزمرگی ها

و نترسید

از آنچه پشت دیوار است

نوشته شده در سه‌شنبه 02 مهر 1392ساعت 21:49 توسط lovetolove2| ارسال نظر(4)

خواب و خیالنازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 19 شهریور 1392ساعت 23:17 توسط lovetolove2| ارسال نظر(2)

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

نوشته شده در جمعه 28 تیر 1392ساعت 18:54 توسط lovetolove2| ارسال نظر(0)

تو دست در دست دیگری ….

من در حال نوازشِ دلی که سخت گرفته است از تو ….

مدام بر او تکرار می کنم که نترس عزیز دل…

آن دستها به هیچ کس وفا ندارند….

نوشته شده در شنبه 15 تیر 1392ساعت 16:25 توسط lovetolove2| ارسال نظر(13)

در خلوت کوچه هایم

باد می آید

اینجا من هستم ؛

دلم تنگ نیست….

تنها منتظر بارانم

تا قطره هایش بهانه ایی باشند

برای نم ناک بودن لحظه هایم

و اثباتی

بر بی گناهی چشمانم!

نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت 1392ساعت 11:55 توسط lovetolove2| ارسال نظر(0)

روح بیمار طبیعت را – می فهمی


در دیار خشک


در میان سایه های تیره – در زنجیر


مرگ را می بینی


گاه بی تابی


…گاه می خندی

 

عاشق باران که باشی


در اضطراب شب – به دنبال آغوش امنی می گردی


تا تن نازک تب زده ات را بسپاری به تنش


تا فراموش کنی

 

عاشق باران که باشی


منتظر می مانی


بر نگاه بی کلام پنجره – چشم می دوزی


شعر می خوانی

عکس عاشقانه تنهایی 

نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند 1391ساعت 12:06 توسط lovetolove2| ارسال نظر(5)

بازگشتن آرامم نمی کند

حتا به شعر

راه رفتن آرامم نمی‏کند

که نخواست همگامم باشد آن دیگری

اما چه بگویم

وقتی زخم‏ها در شعرم متولد می‏شوند

 

و اندامم در کلمات آرامش می‏یابند

تار است کلماتی که به آن دلبسته‏ایم

سرد‏ است روزهایی که در آن زندگی می‏کنیم

و خبری نیست از مقصدی که پیش رو داریم

نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1391ساعت 11:40 توسط lovetolove2| ارسال نظر(4)

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست


عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

 

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد


کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

 

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید


هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست

 

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند


دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

 

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد

 


قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

 

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد


پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …

 

نوشته شده در شنبه 14 بهمن 1391ساعت 12:02 توسط lovetolove2| ارسال نظر(5)

میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

نوشته شده در پنج‌شنبه 18 آبان 1391ساعت 12:15 توسط lovetolove2| ارسال نظر(0)


آخرين مطالب
» من بی تو شعر خواهم نوشت...
» دلم تنگ می شود...
» مزارم...
» نجاتم نداد...
» داغونم...
» اشک...
» گاهی...
» مهربونیمو...
» دلم میخواست...
» قلب تو...
قالب برای بلاگ


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران