کلبه ی عاشقان

همه چیز

بازگشتن آرامم نمی کند

حتا به شعر

راه رفتن آرامم نمی‏کند

که نخواست همگامم باشد آن دیگری

اما چه بگویم

وقتی زخم‏ها در شعرم متولد می‏شوند

 

و اندامم در کلمات آرامش می‏یابند

تار است کلماتی که به آن دلبسته‏ایم

سرد‏ است روزهایی که در آن زندگی می‏کنیم

و خبری نیست از مقصدی که پیش رو داریم

نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1391ساعت 11:40 توسط lovetolove2| ارسال نظر(4)

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست


عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

 

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد


کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

 

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید


هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست

 

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند


دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

 

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد

 


قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

 

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد


پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …

 

نوشته شده در شنبه 14 بهمن 1391ساعت 12:02 توسط lovetolove2| ارسال نظر(5)

میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

نوشته شده در پنج‌شنبه 18 آبان 1391ساعت 12:15 توسط lovetolove2| ارسال نظر(0)

 

 




 

 




 

 





 





 

 




 




 




 




 

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 18 آبان 1391ساعت 12:09 توسط lovetolove2| ارسال نظر(3)

نفست چقدر شبیه

مردمک چشمم

دودو … می زند

ترسیده ای ؟

خسته ای شبیه خودم؟

و هراسان شبیه ثانیه ها

سنگین مثل دقیقه ها

وساعتها را…
راستی قولهایت را به چه قیمت به عبور زمان فروخته ای؟
من هنوز کنار رد پای گذشته ایستاده ام
خودم را به خواب نبودنت می زنم

چشمهایم چقدر چرت می زنند

میان لالائی حقیقت
کجای این نبودنها

به بودنم می خندی

نوشته شده در یکشنبه 30 مهر 1391ساعت 20:20 توسط lovetolove2| ارسال نظر(0)

گذشته در چشمانم مانده است

عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است

چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی

صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم

که نفهمی هنوز هم دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه 05 مهر 1391ساعت 12:49 توسط lovetolove2| ارسال نظر(5)


درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

 

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

 

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

 

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا


مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور 1391ساعت 11:53 توسط lovetolove2| ارسال نظر(2)

 

خداحافظ…


آخرین کلامی که از تو شنیدم
و باز قصه ی تلخ جاده و آن راه بلند…
که تو را از خلوت من می ربود
آسمان می گریست
شیشه ها
می گریستند
ومن مبهوت رفتنت
در پس شیشه های مه آلود
بغض دردناکم را بلعیدم
دیوانه وار خندیدم
وتو را بدرقه کردم…

 

نوشته شده در دوشنبه 06 شهریور 1391ساعت 13:27 توسط lovetolove2| ارسال نظر(0)

حماقت که شاخ و دم ندارد !

حماقت یعنی من که

اینقدر می روم تا تو دلتنگِ من شوی !

خبری از دلتنگیِ تو نمی شود !

بر می گردم چون

دلتنگ می شوم.

نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد 1391ساعت 13:25 توسط lovetolove2| ارسال نظر(4)

خسته ام

زندگی از این همه تکرار خسته ام

 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

 بیزارم از خموشی تقویم روی میز

 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

 از حال من مپرس که بسیار خسته ام
 
 
نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد 1391ساعت 14:45 توسط lovetolove2| ارسال نظر(0)


آخرين مطالب
» من بی تو شعر خواهم نوشت...
» دلم تنگ می شود...
» مزارم...
» نجاتم نداد...
» داغونم...
» اشک...
» گاهی...
» مهربونیمو...
» دلم میخواست...
» قلب تو...
قالب برای بلاگ


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران