کلبه ی عاشقان

همه چیز

 

می نویسم از دلم از دردهای کهنه ام

غوطه ور چون خسی در گردباد سرنوشت

زندگی می کشد مرا تا ناکجای غم

من خسته ام ولی خوش بحال سرنوشت

نه پای رفتنم بود

نه جای ماندنم ولی

می برد مرا کاروان سرنوشت

در گیر و دارزندگی

شعر من رقم نخورد  لابلای دفترت

من مانده ام چرا هنوز دم میزنی ز سرنوشت

بار هاگفته ای صد بار شنیده ام

ننویس گناه خود بر پای سرنوشت

رفته ای ولی دل می خواهدت هنوز

ای بهترین غزل ای شعر سرنوشت...

نوشته شده در جمعه 05 اسفند 1390ساعت 17:42 توسط lovetolove2| ارسال نظر(12)

میکشم خود را عاقبت

 هوا خفه است 

 باد ملایم می وزد 

 آنقدر که احساس نمیشود 

 بوی پاییز را می توان حس کرد 

 بدنم بی حس تنم خسته  

وقلبمدر عذاب است از بس که جایش تنگ است 

 زمان را به گذشته می سپارم 

 زندگی سخت تر از هر زمان شده 

نوشته شده در جمعه 05 اسفند 1390ساعت 17:33 توسط lovetolove2| ارسال نظر(2)

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

نوشته شده در پنج‌شنبه 27 بهمن 1390ساعت 01:46 توسط lovetolove2| ارسال نظر(2)

 

بازیچه ی شبهای من

امشب چرا غرق غمی؟


از من جدایی رو نخواه


وقتی اسیر قلبمی

از من جدایی رو نخواه


وقتی که با تو ، ما شدم


وقتی که مرز عشق من


جا میشه از تو ، تا خودم

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 27 بهمن 1390ساعت 01:45 توسط lovetolove2| ارسال نظر(9)

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

نوشته شده در پنج‌شنبه 27 بهمن 1390ساعت 01:44 توسط lovetolove2| ارسال نظر(0)

دردم این نیست که او عاشق نیست

دردم این نیست که معشوقه من از عشق تهی است

دردم این است که با دیدن این سردی ها من چرا دل بستم؟!

نوشته شده در پنج‌شنبه 27 بهمن 1390ساعت 01:43 توسط lovetolove2| ارسال نظر(1)

غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده

شب تو موهای سیاهت خونه کرده

دوتا چشمون سیاهت مثل شبهای منه

سیاهی های دو چشمت مثل غم های منه

وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه

سیل غمها آبادیمو ویرونه کرده



وقتی با من میمونی تنهاییمو باد می بره

دوتا چشمام بارون شبونه کرده

بهار از دستهای من پر زدو رفت

گل یخ توی دلم جوونه کرده

تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم

دل شکوفه تو این زمونه کرده

چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه

گل یخ توی دلم جوونه کرده


 

نوشته شده در پنج‌شنبه 27 بهمن 1390ساعت 01:41 توسط lovetolove2| ارسال نظر(0)

 

من از یک شکست عاشقانه می آیم...بگذار همه برای این اعتراف تلخ

 

سرزنشم کنند...شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه ای برای

 

پنهان شدن ...! همه دلشان نقش های مثبت میخواهد و آدم های

 

خوشحال...اما من گمان میکنم این خیلی خوب است که نمیتوانم ادای

 

آدم های خوشبخت را دربیاورم...! بی ستاره ام و زرد با طعم معطر

 

پاییز...که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است....قیمت

 

وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده

 

ی داشتنش برآید....!!!آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر

 

باشد,خالیست.... نمیتوانم باورش کنم ... نه رفتنش و نه ماندنش را ....!

 

قراره حقیقت را بگویم...سخت است... بی علاج است....دانستنش آدم

 

را کم کم میکشد...گریه ی شبانه می آورد...اما همین است...کاملا

 

ناگوار و واقعی : اون یکی رو جز من داشت ! سکوت میکنم تا به خاک

 

سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد....! گریه

 

میکنم باشکوه...مثل اقیانوس...بلند مثل اورست...او نمیشنود و نمیداند

 

که ماه خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست................!

 

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن 1390ساعت 09:57 توسط lovetolove2| ارسال نظر(3)

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

می‌خواستم بپرم وسط حرفش و بگویم:

« می‌خواهی به خاطر ترسِ از دست دادن، هیچ وقت به دست نیاوری؟!»

نگفتم. مغرور است. دل‌گیر می‌شود. راست می‌گفت البته.

می‌گفت :« از کجا معلوم که با هم باشیم و روزی تو دلت نخواهد با کس دیگری باشی؟

یا من. یک‌هو آدم یک نفر را یک جایی، توی خیابان، توی دانشگاه، توی مطب، می‌بیند و چیزی درونش پیدا می‌شود. چیزی که شاید حتا هوس هم نباشد. می‌خواهی. و نمی‌دانی چرا.»

من باز هم سکوت کردم. نگفتم:« بله. اما اینجاست که آدم ها با هم فرق می‌کنند.این‌جاست که آدم انتخاب می‌کند.( چه کسی بود گفته بود بزرگ‌ترین داستان این جهان همین است...انتخاب؟)

یک نفر صبوری را انتخاب می‌کند. یک نفر ماندن را انتخاب می‌کند. نه که تحمل باشد...سرش را بالا می‌گیرد، لبخند می‌زند و می‌ماند.»

این‌ها را البته گفتم:« داستان این نیست که تو بهترین باشی. یا من. همیشه ممکن است به‌تر ی پیدا شود. می‌شود تا آخر عمر هی به خودت بگویی رهایی مهم است. هی نخواهی بمانی. هی همیشه در سفر باشی... چیزهایی را هم از دست می‌دهی. می‌شود هم جور دیگری زندگی کرد.» بقیه اش را توی دلم گفتم: « بعضی وقت ها، آدم اگر می‌ماند، برای احترام به خودش است. برای احترام به انتخابی که داشته. برای اینکه آنقدر مغرور است که نمی‌خواهد یک وقت به خودش بگوید اشتباه کرده. برای اینکه کله شق است. و خب بله... بعضی وقت ها هم ماندن، از سرِ ترس است.»

می‌گفت تنها چیزی که باعث می‌شود آدم ها عشق را تجربه کنند، تاب اش را داشته باشند، ایمان است. ایمان به چیزی بزرگ‌تر. قوی تر.

این را هم گمانم راست می‌گفت...!

نوشته شده در سه‌شنبه 25 بهمن 1390ساعت 23:56 توسط lovetolove2| ارسال نظر(2)

 

خسته ام ازحرف هـای تکراریخـسته ام ازلبخـــــند اجباری

خسته ام ازبغـــض های بیهوده خسته ام ازغم های نیاسوده

خســته ام ازتلخی شـــــبــــها خســـــته ام ازدیدن رویـــــــا

خســـــته ام بـــــس کشـیـــدم غـــم هـرنـاکـسی

خــــــسته ام بس کـه نـالــــیدم دربـــــی کسی

خسته ام ازقلبـــــهای دردست ها بازیـچــه شد

خـــــــسته ام ازقلب های شـکسـتـه درمان نشده

خســــته ام ازگـــــریــــــــه هــــای زار وزار

خسته ام ای خدا؟چــرامنــونمیرســونی به دیـدار؟

نوشته شده در سه‌شنبه 25 بهمن 1390ساعت 22:39 توسط lovetolove2| ارسال نظر(2)


آخرين مطالب
» من بی تو شعر خواهم نوشت...
» دلم تنگ می شود...
» مزارم...
» نجاتم نداد...
» داغونم...
» اشک...
» گاهی...
» مهربونیمو...
» دلم میخواست...
» قلب تو...
قالب برای بلاگ


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران