همه چیز
می نویسم از دلم از دردهای کهنه ام غوطه ور چون خسی در گردباد سرنوشت زندگی می کشد مرا تا ناکجای غم من خسته ام ولی خوش بحال سرنوشت نه پای رفتنم بود نه جای ماندنم ولی می برد مرا کاروان سرنوشت در گیر و دارزندگی شعر من رقم نخورد لابلای دفترت من مانده ام چرا هنوز دم میزنی ز سرنوشت بار هاگفته ای صد بار شنیده ام ننویس گناه خود بر پای سرنوشت رفته ای ولی دل می خواهدت هنوز ای بهترین غزل ای شعر سرنوشت... میکشم خود را عاقبت هوا خفه است باد ملایم می وزد آنقدر که احساس نمیشود بوی پاییز را می توان حس کرد بدنم بی حس تنم خسته وقلبمدر عذاب است از بس که جایش تنگ است زمان را به گذشته می سپارم زندگی سخت تر از هر زمان شده پاییز را دوست دارم... بازیچه ی شبهای من سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟ دردم این نیست که او عاشق نیست دردم این نیست که معشوقه من از عشق تهی است دردم این است که با دیدن این سردی ها من چرا دل بستم؟! غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده من از یک شکست عاشقانه می آیم...بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند...شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه ای برای پنهان شدن ...! همه دلشان نقش های مثبت میخواهد و آدم های خوشحال...اما من گمان میکنم این خیلی خوب است که نمیتوانم ادای آدم های خوشبخت را دربیاورم...! بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز...که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است....قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش برآید....!!!آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد,خالیست.... نمیتوانم باورش کنم ... نه رفتنش و نه ماندنش را ....! قراره حقیقت را بگویم...سخت است... بی علاج است....دانستنش آدم را کم کم میکشد...گریه ی شبانه می آورد...اما همین است...کاملا ناگوار و واقعی : اون یکی رو جز من داشت ! سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد....! گریه میکنم باشکوه...مثل اقیانوس...بلند مثل اورست...او نمیشنود و نمیداند که ماه خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست................! میخواستم بپرم وسط حرفش و بگویم: میگفت :« از کجا معلوم که با هم باشیم و روزی تو دلت نخواهد با کس دیگری باشی؟ یا من. یکهو آدم یک نفر را یک جایی، توی خیابان، توی دانشگاه، توی مطب، میبیند و چیزی درونش پیدا میشود. چیزی که شاید حتا هوس هم نباشد. میخواهی. و نمیدانی چرا.» یک نفر صبوری را انتخاب میکند. یک نفر ماندن را انتخاب میکند. نه که تحمل باشد...سرش را بالا میگیرد، لبخند میزند و میماند.» این را هم گمانم راست میگفت...! خسته ام ازحرف هـای تکراری خسته ام ازبغـــض های بیهوده خســته ام ازتلخی شـــــبــــها خســـــته ام بـــــس کشـیـــدم غـــم هـرنـاکـسی خسته ام ازقلبـــــهای دردست ها بازیـچــه شد خســــته ام ازگـــــریــــــــه هــــای زار وزار


بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...
امشب چرا غرق غمی؟
از من جدایی رو نخواه
وقتی اسیر قلبمی
از من جدایی رو نخواه
وقتی که با تو ، ما شدم
وقتی که مرز عشق من
جا میشه از تو ، تا خودم 


شب تو موهای سیاهت خونه کرده
دوتا چشمون سیاهت مثل شبهای منه
سیاهی های دو چشمت مثل غم های منه
وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه
سیل غمها آبادیمو ویرونه کرده
وقتی با من میمونی تنهاییمو باد می بره
دوتا چشمام بارون شبونه کرده
بهار از دستهای من پر زدو رفت
گل یخ توی دلم جوونه کرده
تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم
دل شکوفه تو این زمونه کرده
چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جوونه کرده
« میخواهی به خاطر ترسِ از دست دادن، هیچ وقت به دست نیاوری؟!»
نگفتم. مغرور است. دلگیر میشود. راست میگفت البته.
من باز هم سکوت کردم. نگفتم:« بله. اما اینجاست که آدم ها با هم فرق میکنند.اینجاست که آدم انتخاب میکند.( چه کسی بود گفته بود بزرگترین داستان این جهان همین است...انتخاب؟)
اینها را البته گفتم:« داستان این نیست که تو بهترین باشی. یا من. همیشه ممکن است بهتر ی پیدا شود. میشود تا آخر عمر هی به خودت بگویی رهایی مهم است. هی نخواهی بمانی. هی همیشه در سفر باشی... چیزهایی را هم از دست میدهی. میشود هم جور دیگری زندگی کرد.» بقیه اش را توی دلم گفتم: « بعضی وقت ها، آدم اگر میماند، برای احترام به خودش است. برای احترام به انتخابی که داشته. برای اینکه آنقدر مغرور است که نمیخواهد یک وقت به خودش بگوید اشتباه کرده. برای اینکه کله شق است. و خب بله... بعضی وقت ها هم ماندن، از سرِ ترس است.»
میگفت تنها چیزی که باعث میشود آدم ها عشق را تجربه کنند، تاب اش را داشته باشند، ایمان است. ایمان به چیزی بزرگتر. قوی تر.



خـسته ام ازلبخـــــند اجباری

خسته ام ازغم های نیاسوده

خســـــته ام ازدیدن رویـــــــا

خــــــسته ام بس کـه نـالــــیدم دربـــــی کسی
خـــــــسته ام ازقلب های شـکسـتـه درمان نشده
خسته ام ای خدا؟چــرامنــونمیرســونی به دیـدار؟
| قالب برای بلاگ |
