همه چیز
نفست چقدر شبیه مردمک چشمم دودو … می زند خسته ای شبیه خودم؟ و هراسان شبیه ثانیه ها سنگین مثل دقیقه ها وساعتها را… چشمهایم چقدر چرت می زنند میان لالائی حقیقت به بودنم می خندی گذشته در چشمانم مانده است عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم که نفهمی هنوز هم دوستت دارم درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا خداحافظ… حماقت که شاخ و دم ندارد ! حماقت یعنی من که اینقدر می روم تا تو دلتنگِ من شوی ! خبری از دلتنگیِ تو نمی شود ! بر می گردم چون دلتنگ می شوم. وقتی نیست نباید اشک بریزی باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند ….تا کوه شوند ، تا سخت شوند ، همین ها تو را میسازد…سنگت می کند درست مثل خودش ! باید یادت باشد حالا که نیست اشکهایت را ندهی هرکسی پاک کند …میدانی؟ … آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد. برای رسیدن به تو تو را سهم تمام رویاهایم کردم دیگه کارمن از عاشق شدن گذشته...... برو که موندنت یعنی حسرت حسرتی که..... برای روز های خوشبختی توقلب من نمون که ... جااینجافقط یه کویره و بس اینجا نمون نمون...... که غم ها از قلبم رفتنی نیست...دلسوزمن نباش.... که دل من مدت هاست سوخته فکر من نباش.... قلب من تنها نیست خدا رو دارهههههههههههه ببینی بی تو چقدر خسته ام کجایی که ببینی وقتی تو نیستی روز م فرقی باشبم نداره خودت بهم گفتی از کنارم نمیری یادت رفت؟ چی شد چرا تنهاشدم من ؟ من باورم نمیشه بی تو باشم چرا از تو باید بی خبر باشم؟ کی الان کنارته؟؟
راستی قولهایت را به چه قیمت به عبور زمان فروخته ای؟
من هنوز کنار رد پای گذشته ایستاده ام
خودم را به خواب نبودنت می زنم
کجای این نبودنها

معنی کور شدن را گره ها می فهمند
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
آخرین کلامی که از تو شنیدم
و باز قصه ی تلخ جاده و آن راه بلند…
که تو را از خلوت من می ربود
آسمان می گریست
شیشه ها می گریستند
ومن مبهوت رفتنت
در پس شیشه های مه آلود
بغض دردناکم را بلعیدم
دیوانه وار خندیدم
وتو را بدرقه کردم…

خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

پا پیش گذاشتم
خودم را قسمت کردم
انصاف نبود
تو که میدانستی با چه اشتیاقی
خودم را قسمت میکنم
جوابم نکردی
برای خداحافظی
خیلی دیر بود
خیلی دیر ….


| قالب برای بلاگ |