همه چیز
دیشب به خداگفتم خدایاچرادعاهای منوقبول نمیکنـ ـ ـی چرابرش نمیگردنـ ـ ـی خداگفت بنده ی من صبرکن هروقت تورایادش امد اورابه تومیرسانم قلبم شکست وگفتم خدایاازاین پس دعاهایم راتغییرمیدهم ازتومیخواهم اول یادمرابرایش زنده کنـ ـ ـی وبعداورابه من برسانـ ـ ـ ـی هرشب ازخدامیخواستم که یک شب تورادرخواب ببینم تا دیشب که نداامد توراامشبم درخواب میبینم ازخوشحالـ ـ ـی این خبرتاصبح نخوابیدم امشب بازهم دلم گرفته چشمهایم به باریدن عادت کرده اند وبااشک ها خوی گرفته اند اشک هاهم ازسرخوردن روی گونه هایم لذت مـ ـ ـی برند گونه هایم هم ازشادکردن ان ها شادهستن دوست دارم تنهایـ ـ ـی رابه اتاقم دعوت کنم تااوهم ازتنهایـ ـ ـی خودبیرون اید دوست دارم باغم پیمان دوستـ ـ ـی خودرامحکم ترکنم واورامهیمان خانه ام کـ ـ ـنـ ـ ـم 
| قالب برای بلاگ |