همه چیز
هرچه هست، جز تقدیری که مَنَش میشناسم، نیست!
دستهایم را برای دستهای تو آفریدهاند
لبانم را برای یادآوریِ بوسه، به وقتِ آرامش
هی بانو! سادگی، آوازی نیست که در ازدحام این زندگان زمزمهاش کنیم.
هرچه بود، جز تقدیری که تو را بازت به من میشناسد،
نشانی نیست!
رخسارِ باکره در پیالهی آب، وسوسهی لبریزِ آفرینهی نور،
و من که آموختهام تا چون ماه را
در سایهسار پسین نظاره کنم.
هی بانو …!
نوشته شده در سهشنبه 22 فروردین 1391ساعت
00:28 توسط lovetolove2|
ارسال نظر(10)
آخرين مطالب
| قالب برای بلاگ |