کلبه ی عاشقان

همه چیز

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

 

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا!

 

و هر روز...

 

برای دلم

 

مشتری آمد و رفت

 

و هی این و آن

 

سرسری آمد و رفت

 

ولی هیچ کس واقعا...

 

اتاق دلم را تماشا نکرد!

 

دلم قفل بود...

 

کسی قفل قلب مرا وا نکرد!

 

یکی گفت: چرا این اتاق

 

پر از دود و آه است؟

 

یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است؟

 

یکی گفت: چرا نور اینجا کم است؟

 

و آن دیگری گفت:

 

و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است؟

 

و رفتند و بعدش...

 

دلم ماند بی مشتری!

 

ومن تازه آن وقت گفتم:

 

خدایا تو قلب مرا می خری؟؟؟؟

 

و فردای آن روز

 

خدا آمد و توی قلبم نشست

 

و در را به روی همه...پشت خود بست!

 

و من روی آن در نوشتم:

 

ببخشید... دیگر،

 

برای شما جا نداریم!

 

از این پس به جز او

 

کسی را نداریم...


نوشته شده در سه‌شنبه 25 بهمن 1390ساعت 22:13 توسط lovetolove2| ارسال نظر(6)


آخرين مطالب
» خداحافظ...
» درد...
» گذشته...
» نفست...
» عکس
» میان ماندن و نماندن...
» وقتي از چشم تو افتادي...
» بازگشتن...
» گاه...
» خلوت...
قالب برای بلاگ


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید