کلبه ی عاشقان

همه چیز

 

هرچه هست، جز تقدیری که مَنَش می‌شناسم، نیست!
دستهایم را برای دستهای تو آفریده‌اند
لبانم را برای یادآوریِ بوسه، به وقتِ آرامش
هی بانو! سادگی، آوازی نیست که در
ازدحام این زندگان زمزمه‌اش کنیم.
هرچه بود، جز تقدیری که تو را بازت به من می‌شناسد،
نشانی نیست!
رخسارِ باکره در پیاله‌ی آب، وسوسه‌ی لبریزِ آفرینه‌ی نور،
و من که آموخته‌ام تا چون ماه را
در سایه‌سار پسین نظاره کنم.
هی بانو …!


نوشته شده در سه‌شنبه 22 فروردین 1391ساعت 00:28 توسط lovetolove2| ارسال نظر(10)


آخرين مطالب
» من بی تو شعر خواهم نوشت...
» دلم تنگ می شود...
» مزارم...
» نجاتم نداد...
» داغونم...
» اشک...
» گاهی...
» مهربونیمو...
» دلم میخواست...
» قلب تو...
قالب برای بلاگ


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران